تبليغاتX
خاطرات یک پرستار

خاطرات یک پرستار

 

 

 

 

دو هفته گذشت تعهد نامه محضري هم  با عمو رفتم پر كردم كه

 

 پس از فارغ التحصيلي 5 سال بايد برايشان كار كنيم و عمويم به

 

 من تاكيد ميكرد كه دختر حتما درست را خوب بخوان من بخاطر

 

تو تعهد دادم وضمانت كردم عموي من كه كمي ترسو بود حتي

 موقعي كه ميخواستم در خيابان راه برويم او جلوتر از ما راه

 

ميرفت مبادا از طرف پليس دستگير شويم چون تجمع بيشتر از 3

 

نفر ممنوع بود  من ودائي با هم راه ميرفتيم و عمو جلو تر از ما

 

توي راه دايي تقليد صدا ميكرد و من و او با هم ميخنديديم  عمو

 

هم داد ميزد كه بابا جون اينجا تهراه  دختر جون ساكت باشين

 

شما رو ميگيرن ....

 

زمان مثل برق ميگذشت اول مهر شد من به دانشكده قدم

 

گذاشتم كه در خيابان تخت طاووس (مطهري كنوني )بود  قدم

 

گذاشتن به دانشكده برايم يك آرزو بود اكنون به واقعيت پيوسته

 

بود

 

تعداد 60 نفر پسر و دختر در كلاس بوديم فقط دو نفر ما دختر ها



چادري بوديم كه در رديف آخر نشستيم استاد به ما گفت يكي

 

يكي خودمان را معرفي كنيم وبگوييم كه از كدام شهر آمده ايم 

 

من و آن دختر چادري كنار هم نشسته بوديم اسمش انسيه بود

 

هر دو چادر تترون گلدار گذاشته بوديم از ما پرسيدند كه خواهر

 

هستيد گفتيم نه

 

اول من خودم را معرفي كردم و بعد انسيه كه او اهل تهران بود  

 

از آنروز من و انسيه با هم دوست شديم و همه جا با هم بوديم

 

ادامه دارد... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 2 PM  توسط سارا  | 

 

 

 

 

خلاصه از طرفي بخاطر قبولي ام خوشحال بودم از طرفي نگران

 

 آينده كشورمان از طرفي براي آينده خودم كه چكار بايد بكنم

 

چگونه خانواده ام را راضي كنم  خلاصه دو روز بعد به رامسر

 

رفتيم  آن شب چيزي نگفتيم  فرداي آن روز با خاله ام صحبت

 

كردم كه يكجوري به مامان بگويد خلاصه كم كم سر صحبت باز

 

شد و خاله و دايي با كمك هم شروع كردند كه بله منيژه هم

 

بزرگ شده او هم بايد به دانشگاه بره كه يكدفعه مامان از كوره

 

در رفت  انتظار نداشت گفت حالا منيژه آنقدر بزرگ شده كه

 

خودسرانه تصميم ميگيره حق نداره پاش رو از رامسر بيرون بذاره

 

سپاهي دانشي  و معلمي چه بدي داره كه نميخواد بره حتما

 

بايد بره تهران  تو شهر غریب و حرفهاي ديگه.....

 

خلاصه آنروز موفق نشدم رضايت او را بگيرم فرداي آنروز

 

بازصحبت كرديم ولي مادرم با من قهر كرد و فقط جواب سلامم را

 

ميداد و بس ديگر صحبتي با من نميكرد خاله ام گفت : اشكالي

 

نداره اين قهر و آشتي كوتاست خلاصه مجبور ميشه باهات

 

آشتي كنه تو ناراحت نشو

 

 

خواستم از رفتن منصرف بشوم اما خاله و دايي نگذاشتند

 

وسايلم را آماده كردم وبعدا با همه اهل خانه خداحافظي كردم

 

وبا دايي به تهران آمدم اما دلم گرفته بود غمگين بودم چون

 

مادرم با من درست خداحافظي نكرد اولين كاري كه كردم براي

 

مادرم نامه نوشتم و به او قول دادم كه دختر خوبي باشم و به

 

جز درس خواندن به چيز ديگري فكر نكنم مواظب خودم باشم تا

 

او به وجود من افتخار كند .....

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 3 PM  توسط سارا  | 

 

 

يك دفعه بغض عجيبي توي گلويم جمع شد و زدم زير گريه

خيلي ناراحت شدم بعد از چند لحظه دايي بغلم كرد و بوسيد

و گفت : منيژه به تو تبريك مي گويم تو نفر چهاردهم هستي

، قبول شدي ... باورم نمي شد چند بار پرسيدم دايي تو رو

خدا راست مي گويي ؟ اشك روي گونه هايم سرازير شده

بود اما اين بار نه از روي ناراحتي بلكه اشك شوق بود و

شادي .

يكباره هر دو سكوت اختيار كرديم در فكر اين بودم كه حالا

چگونه به مادرم بگويم كه من بايد براي ادامه تحصيل به تهران

بيايم .

آن روز صبح به منزل عمويم رفتيم و قرار بود ناهار آنجا باشيم و

عصر به رامسر حركت كنيم وقتي ناهار خورديم صداي تير

باران و جيغ و داد مي آمد به بالا پشت بام رفتيم دود غليظي

از سمت ميدان امام حسين ديده مي شد چون منزل عمويم

نزديك ميدان امام حسين در خيابان خواجه نظام بود بعدآ

فهميدم كه آن روز در ميدان ژاله سابق كه اكنون ميدان شهدا

نام دارد تعداد زيادي از جوانان و مردم كشور ما كشته و شهيد

شدند . ميدان ژاله هم به ميدان شهدا نام گذاري شد . ما

آنروز ديگر به رامسر نرفتيم ، روز بعد كه به خيابان هاي اطراف

رفته بوديم روي ديوار هاي كوچه  و خيابان ها شكل پنجه هاي

خونين به چشم ميخورد و بعضی قسمت ها قطره های خون

دیده میشد . بوی خون و باروت به مشام می رسید انگار در

صحنه جنگ قدم گذاشته ای . مردم شعار می دادند << برادر

ارتشی چرا تو آدم کشی ؟ >>.

بعدآ که عده ای از سربازان و نظامیان به مردم پیوسته بودند

مردم شعار می دادند << ارتش برادر ماست ، خمینی رهبر

ماست >>...

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 4 PM  توسط سارا  | 

 

......

 

... اول به دایی گفتم بیا برگردیم . اما دایی گفت این همه راه آمدیم صبرکن هر چه خدا بخواهد همان میشه نگران نباش. ما را خودشان به ترتیب حروف الفبا صدا می کردند و یکی یکی به اتاقی که دور میزی ۶نفرنشسته بودند ( ۴ خانم و ۲ آقا ) می بردند و بعد سوالات زیادی میکردند قبل از اینکه نوبت من شود پشت در منتظر بودم ، نگهبانش وقتی دید من تمام وجودم می لرزد نزدیک آمد و گفت : چه شده مشکلی پیش آمده ؟ گفتم نه میترسم . گفت چرا ؟ گفتم آخه من دوست دارم پرستار بشم ولی با این همه کسانی که اینجا صف بسته اند مطمئنم قبول نمی شوم . چیزی نگفت تا اینکه نوبت من شد به اتاق معرفی شدم پشت سرم آن نگهبان هم داخل اتاق آمد به یکی از خانم ها که آنجا نشسته بود آرام چیزی گفتم اما من شنیدم گفت ایشان از آشنایان هستند و سریع به بیرون رفت باورم نمی شد که او این حرف را زده باشد ، سوالات زیادی از من کردند و بعد یکی از آقایان به من گفت می دانید که در شغل پرستاری شما باید به جای روسری کلاه سرتان بگذارید ؟ می دانید که لباس شما فرم آستین کوتاه است ؟میدانید که در محیط کار نمیتوانی چادر بگذاری ؟ میدانی که با بیماران زن و مرد ، پیر و جوان و ... سر و کار داری ؟ گفتم بله . گفت از کجا می دانی ؟ برایش توضیح دادم که چون مادرم در بیمارستان کار می کند ،  دیده ام . گفت آیا برایت مشکل نیست چادرت را برداری ؟ گفتم در محیط کار آنطور که قانون است عمل میکنم اما بیرون از محیط کار آنطور که خودم می خواهم ... خلاصه سرتان را درد نیاورم بعد از آن چون بایستی از نظر بدنی هم توسط یکی از خانم ها بررسی میشدم و طریقه راه رفتن و غیره را می دیدند چادرم را برداشتم ، بلوز و شلواری پوشیده بودم و موهای بلند داشتم که آنها را بافته بودم آن خانم گفت می دانی که این موهای قشنگت هم باید کوتاه شود ؟ فقط نگاهی کردم و پاسخی ندادم . مصاحبه تمام شد موقع بیرون آمدن چادرم را پشت رو گذاشتم یکدفعه یکی از آنها صدام کرد و گفت : چادرت را درست بذار ، بیرون آمدم با خودم می گفتم امکان ندارد که من قبول شوم چند روز گذشت یک روز دایی من آمد و گفت بیا بریم رامسر ... قبول نشدی دلم میسوزد که این همه راه آمدیم و سختی کشیدیم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 8 PM  توسط سارا  | 

 

 

 

 

اما نمیدانستم چگونه به مادرم بگویم  با دائی ام که 6 سال از من

 

 بزرگتر بود در میان گذاشتم و همچنین با خاله ام آنها گفتند باشه ما

 

یک طوری ردیفش میکنیم تا تو به تهران برای ثبت نام و مصاحبه

 

بروی چون آن موقع علاوه بر قبولی در دانشگاه مصاحبه هم

 

میگذاشتند  خلاصه دائی من نقشه کشید و به مادرم گفت میخواهم به

 

تهران بروم کار دارم چون توی راه تنها هستم بذار منیژه با من بیاید

 

تا با او بتوانم منزل عموی منیژه برویم وگرنه تنهایی خجالت میکشم

 

به آنجا بروم اول قبول نکرد ولی خشبختانه با اصرار دائی و خاله ام

 

پذیرفت و من در 12 شهریور آن سال به تهران آمدم شلوغی های

 

انقلاب شروع شده بود از ساعت 7 غروب حکومت نطامی شروع

 

میشد بایستی تا قبل از ساعت 7 به تهران میرسیدیم  جاده شلوغ بود

 

ترافیک سنگینی در ابتدای ورودی کرج داشتیم به ناچار من و دائی 

 

از اتوبوس پیاده شدیم و تمام مسیر خیابان کرج را دویدیم تا به

 

ایستگاه سواری های کرج رسیدیم سوار ماشین پیکانی شدیم تا ما را به

 

تهران برساند

 

درست چند دقیقه به ساعت 7 مانده بود که به خیابان پلیس رسیدیم و

 

دیگر به منزل عمو نتوانستیم برسیم به منزل عمه ام که در همان

 

خیابان بود رفتیم فردای آن روز که برای مصاحبه به دانشکده

 

پرستاری در خیابان مطهری رفتیم با صف فراوانی از دخترو پسر

 

رو به رو شدم نا امید کننده بود که از میان آن همه جمعیت تنها 20

 

نفر پذیرفته میشدند گفتم دائی اینها همه با لباس های شیک و زیبا به

 

اینجا آمدند سر و وضعی مناسب دارند شایدم خیلی هاشان پارتی هم

 

داشته باشند اما من چه ! ؟ یک دختر شهرستانی    با چادر  که حتی

 

خوب بلد نیستم فارسی صحبت کنم و گاهی در میان جملات و حرف

 

زدنم چند تا کلمه شمالی هم میانداختم

 

اول به دائی گفتم بیا برگردیم ..

 

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10 PM  توسط سارا  | 

 

 

تنها باید رفت

 

 

میگفت اگر میخواهی نرس بشوی بیا با

 

مدرک سوم راهنمایی در بیمارستان به

 

عنوان بهیار کار کن لزومی ندارد اینهمه

 

سختی بکشی باز هم بیایی بیمارستان کار

 

کنی اما من هدفم این بود که با تحصیلات

 

عالی وارد بیمارستان شوم لیسانس بگیرم

 

به همین دلیل هر وقت صحبت دانشگاه

 

رفتن میشد او مخالفت میکرد و من مجبور

 

شدم بدون اطلاع ویواشکی از پس اندازهایم

 

برای ثبت نام استفاده کنم نیمه دوم خرداد 57

 

بود که امتحان دادم وپس از یک ماه نتایج

 

اعلام شد وبا رتبه 2800 مجاز به انتخاب

 

رشته شدم نمیدانستم چطور انتخاب رشته

 

میکنند به چند تا از معلمین خود مراجعه

 

کردم اما گفتند ما دانشگاه نرفتیم و بلد

 

نیستیم ذر شهرمان اکثرا دیپلم میگرفتند بعد

 

میرفتند سپاهی دانش مثل نظام وظیفه دو

 

سال در ارتش خدمت میکردند و بعدا میآمدند

 

معلم میشدند یا میرفتند دانشسرای

 

مقدماتی با کلاس 3وم راهنمایی یا نهم دو

 

سال درس میخواندند ومدرک معلمی

 

میگرفتند بعد به بچه ها درس میدادند من

 

چشم بسته هر چی دلم خواست زدم ودر

 

رشته کاردانی پرستاری مدرسه عالی

 

پرستاری راه آهن تهران قبول شدم اوایل

 

شهریور بود که بایستی به تهران میآمدم

 

ادامه دارد....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 5 PM  توسط سارا  |