
دو هفته گذشت تعهد نامه محضري هم با عمو رفتم پر كردم كه
پس از فارغ التحصيلي 5 سال بايد برايشان كار كنيم و عمويم به
من تاكيد ميكرد كه دختر حتما درست را خوب بخوان من بخاطر
تو تعهد دادم وضمانت كردم عموي من كه كمي ترسو بود حتي
ميرفت مبادا از طرف پليس دستگير شويم چون تجمع بيشتر از 3
نفر ممنوع بود من ودائي با هم راه ميرفتيم و عمو جلو تر از ما
توي راه دايي تقليد صدا ميكرد و من و او با هم ميخنديديم عمو
هم داد ميزد كه بابا جون اينجا تهراه دختر جون ساكت باشين
شما رو ميگيرن ....
زمان مثل برق ميگذشت اول مهر شد من به دانشكده قدم
گذاشتم كه در خيابان تخت طاووس (مطهري كنوني )بود قدم
گذاشتن به دانشكده برايم يك آرزو بود اكنون به واقعيت پيوسته
بود
تعداد 60 نفر پسر و دختر در كلاس بوديم فقط دو نفر ما دختر ها
چادري بوديم كه در رديف آخر نشستيم استاد به ما گفت يكي
يكي خودمان را معرفي كنيم وبگوييم كه از كدام شهر آمده ايم
من و آن دختر چادري كنار هم نشسته بوديم اسمش انسيه بود
هر دو چادر تترون گلدار گذاشته بوديم از ما پرسيدند كه خواهر
هستيد گفتيم نه
اول من خودم را معرفي كردم و بعد انسيه كه او اهل تهران بود
از آنروز من و انسيه با هم دوست شديم و همه جا با هم بوديم
ادامه دارد...



